رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

28 آذر 1390 ( هفته 20)

سلام شیطونک مامان...خوبی عسلم......دیگه راحت تکوناتو حس میکنم...اینقدر خوشگل تکون میخوری که کلی دلم قیری ویری میره...اولش که عادت نداشتم حس عجیبی بهم دست میداد ...اما الان این حسو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم.....بهترین حسی که یه مادر میتونه از یه نینی که توی شیکمشه داشته باشه همینه...باورم نمیشه که یه جوجه خوشگلی مثل تو توی شیکم منه عزیزم.....وقتی به بابایی گفتم قیافشو باید میدیدی عزیزم....اما وقتی دستشو گذاشتم روی شیکممو تو وول خوردی قیافش دیدنی تر بود...تو شیطونم فکر کنم فهمیده بودی بابات نزدیکته هی خودشیرینی میکردی شیطونک...از الان خوب میخوای خودتو تو دل باباییی جا کنیا .... هی جوجه کوچولو از الان این فکرو از سرت بیرون کن که بخوای جای منو ...
20 دی 1390

سه شنبه 22 آذر 1390 (هفته 19)

سلام جوجه ی خوشملم....   خوبی مامانی...بابایی ام حالش خوبه... بابایی ام هر روز پر تلاش تر از دیروز به دنبال بهترین اینده برای من و تو عزیزم.....     بهت تبریک میگم مامانی... ...چون بهترین بابایی روی زمین نصیبت شده... ..بهترین بابایی که هیچ کجا نمیتونی لنگشو پیدا کنی. ..البته بابایی ام داره بهترین پسر دنیا نصیبش میشه....      به قول بابایی عصای پدر میشی دیگه جوجه ی من ...... امروز در کمال ناباوری و تعجب من از بیمارستان میلاد تماس گرفتن و گفتن که من اسمم توی کلاس های ریلکسیشن در امده...باورم نمیشد عزیزم... از شانس خوب تو عزیزم.. .اخه از بین بینهایت ادم فقط 10 نفرو میگیرن که ا...
20 دی 1390

یکشنبه 13 آذر 1390 ( هفته 18)

سلام عشق کوچولوی من خوبی مامانی. ...ایشالله که میزون میزونی.....چه خبر از شیطونیات خوشملم...                          ..هنوز شبها موقع خواب خیلی تمرکز میکنم   که ببیم تکونی چیزی میخوری یا نه..اما هنوز هیچی ازت حس نکردم. ..البته هنوز یه کم زوده..اما از الان هی باید دقت کنم چون احتمال ینکه تکون بخوری زیاده..اخه دیگه داری برای خودت مردی میشی عسیسم....... امروز 8 محرم و شب تاسوعا..            از خیلی قبل منو بابایی تصمیم داشتیم توی این روز نذری بدیم که ...
20 دی 1390

یکشنبه1 ابان 1390 ( هفته 12)

سلام عسل مامان......                           دیشب ...تولد بابایی بود... اما فرقش با تولدای دیگه این بود که منو تو با هم دیگه تولد بابایی و جشن گرفتیم ...کلی تدارک دیده بودم ..کیکشو سفارش دادم...غذاهاشم همه مدل سرد حاضر کردم..همه بودن..هم خانواده بابایی و هم خانواده من...خیلی خوش گذشت... ایشالله تولد بعدی بابایی تو توی بقلشو و تقریبا 5 ماهتم هست عزیزم.... راستی...دکتر تاریخ به دنیا امدنت و گفته 17 اردیبهشت و من بی صبرانه منتظر اون روزم عزیزم.... امروزم وقت داشتم برای سونو که با بابایی رفتیم...
20 دی 1390

یکشنبه 17 مهر 1390 ( هفته 9)

امروز دومین سالگرد سفر منو بابایی یا همون ماه عسلمون به مشهد.... خیلی دلم میخواست بتونم حالا که شدیم سه تایی برم مشهد از خدا و امام رضا بابت این هدیه کوچولو ازشون تشکر کنم.....                     ...
20 دی 1390

پنجشنبه 7 مهر 1390 ( هفته 7)

بعد از کلی برنامهریزی و هماهنگی قرار شد همهگی بریم شمال... البته این مسافرت منو بابایی با بقیه مسافرت ها خیلی فق میکرد ..اینبار ما یه خانواده 3 نفره بودیمو من یه جوجو ناز هم دنبال خودم داشتم که این برام خیلی شیرین بودو باید بیش از پیش ازت مواظبت میکردم و این اولین سفر توی عمرت بود که ما با هم دیگه رفتیم شمال که چهقدر هم خوش گذشت..... اینم قیافه باباییته موقع مسافرت......                      ...
20 دی 1390

یکشنبه 3 مهر 1390 ( هفته 7)

جمعه 1 مهر دومین سالگرد ازدواج منو بابایی عزیزم....    دومین سالگرد ازدواجی که دیگه منو بابایی تنها نبودیمو یه نفر سومی هم بهمون اضافه شده بود ...   یه حس عجیبی داشتم....   2سال از زندگی من با باییت میگذره و من عاشق بابییتمو حالا یه هدیه کوچولو از باباییتم توی دلم دارمو و توی دومین سال ازدواجم با بایی..اونو جشن میگیرم ...خیلی خوشحالم...خیلی زیباد......     برای اولین بار قرار شد با بابایی بریم سونو تا از وجود نازنین تو مطلع بشیم و اینکه ببینیم توی چه شرایطی هستی و چند وقتته و اینها.... خلاصه از شانسمونم جایی که میریم سونو اصلا وقت نمیدی و اینقدر باید بشینی تا نوبتت بشه... یهو ...
20 دی 1390

دوشنبه 14 شهریور1390 ( هفته 4)

سلام به نینی خوشملم..خوبی مامانی.... خداروشکر.... حالا دیگه روزشماری میکنم که کی قراره بیای تو بقل مامانی.... بعد از اینکه جریان بیبی چکو به بابایی گفتمو اونم کلی خوشحال شدو....   اینها بماند...اما به کسی نگفتم...تا امروز که جواب ازمایش خونمو رفتم  و گرفتم و پرستار بهم گفت مبارک باشه جواب مثبته.... دیگه خیالم از بابت اینکه یه نینی نازی مثل تو توی شیکم مامانی راحت شدو. ..بعد از اینکه امدم خونه هم به بابایی گفتمو ...یواش یواش همه با خبر شدن..... با یه جعبه شیرینی هم رفتیم خونه مامانی من و با یه جعبه شیرینی ام رفتیم خونه مامانی بابایی....اولش کسی باور نکرد اما بعدش که فهمیدن همه خیلی زیاد خوشحال شدن..... ...
20 دی 1390

یکشنبه 13 شهریور 1390 (من دارم مامان میشم)

سلام  به پسر خوشملم....خوبی عزیزم...... متاسفم از اینکه یه مدت نبودم...اما الان امدم با یه عالمه خبر و اینکه از همه مهمتره اینه که.... من دارم تورو به وجود میارم.... تو امدی تو شکم مامانی عزیزم.... حالا همه چیزو از اول برات تعریف میکنم عزیزم.... راستش عزیزم اگه اخرین پستمو ببینی متوجه میشی که من از اردیبهشت دیگه نیومدم........ راستش بعد از اون که تصمیم گرفته بودم تورو بیارم یه کم شل شدم و ترجیح دادم عجله نکنم. ...برای همین بی خیال شدم و ..به کارهام رسیدم...راستش شاگرد های زیادی و برای اموزش گرفتم  و ...سرم به انها گرم بود..تازه بازم کلی برنامه داشتم که عروسی دوتا پرسر خاله هام که پسر خاله های توام میشن عزیزم ...
16 دی 1390

امروز 12 اردیبهشت 1390

سلام عزیزم...خوبی مامانی  راستش الان یه تقریبا 3 روزه که دارم قرص اسید فولیک میخورم. ..برای اماده شدن  که تو رو به دنیا بیارم عزیزم.... باید برم از دکتر هم وقت بگیرم   ..از دوستام ادرس یه دکتر خوب همون نزدیک پاسداران گرفتم که باید برمو برای تو ..پرونده باز کنم عزیزم.. .باباتم همچنان بی خبره.... تو خیلی مواظب خودت باش عروسکم.. تا ببینیم خدایی کی میخواد تو فرشته کوچولو رو از خودش جدا کنه و به ما بده.... ...
12 دی 1390